خرید بک لینک
با خودم حرف زدم، سعی کردم همه چیز را حل و فصل کنم. حلاجی کنم، تصمیم بگیرم، اراده کنم، خودم را ببخشم و بعد آرام بگیرم و بخوابم ..... آخرش اما کنار گذاشتم این ژست قوی و صبور و امیدوار را، هق زدم و در گوش خودم پچ پچ کردم: چقدر خسته م... چقدر تنهام... چرا هیچی درست پیش نمیره، خوب پیش نمیره ... و از انگشت اتهام آن منِ جدی گریختم که باز پیش میآمد تا خودم را مقصر همه چیز بداند. خمیردندان که میمالیدم روی مسواک سرم را بلند کردم و چشمهایم را دیدم که سرخِ سرخ بودند... گلویم گره خورده همین حالا هم... پ.ن: وقتی پای یک آشنا یا شاید آشناهایی باز شود به جایی که گه گاه زمزمه های خلوتت را از شر آشناها به پناه غریبه ها میبردی، دیگر همان جا هم انگار از تو دریغ میشود. وقتی جنس همکلامت عوض شود، جنس کلام تو هم عوض میشود و همان چندکلمه هم دیگر میماند تنگ دل خودت. جهان تنگ و تنگ تر میشود وقتی زمان برای تو پیش نمیرود. وقتی .........

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 16:27

وقتی داشت از دره مهتاب حرف میزد که جایی ست حوالی طرقبه و من تابحال اسمش را نشنیده بودم و میگفت از برنامه شب پیمایی دره مهتاب وقتی قرص ماه کامل است، یاد دوستی افتادم و اینکه پرسه زدن در شبهای مهتاب آرزوی ثابتش بود! چیزی که رسیدن به آن سخت و دور از ذهن نیست! اما شرایط خانواده های سنتی و اجتماع آن را امکان ناپذیر می سازد. و به این فکر میکردم اگر هنوز مثل آن وقتها با عقیل کوه و دشت رفتنمان ادامه داشت، و هنوز پیوندی با آن دوست وجود داشت، و اگر دره مهتاب را میشناختم و اگر پیش از آن شبی که ماه بزرگترین و رویایی ترین تصویر خود را بر زمین تابانده بود همه اینها در ذهنم همزمان وجود داشتند، میشدم مجوز دوستم برای اجازه خانواده اش که وقتی با من و برادرم قرار باشد جایی برود مسئله ای وجود نداشت! اما حالا هیچ کدام نیست... و من دوست داشتم قدم زدن زیر سایه مهتاب حسرت هیچ دختری نباشد! و من او را تصویر میکردم که در آن دره مهتابی از همه آدمها فاصله میگیرد و در دره تنهایی خود فرو میرود...

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 16:27

با لالایی پدربزرگ خوابم برد، با لالایی پدربزرگ بیدار شدم... پدربزرگی که هیچ وقت نداشته ام! بهانه اش شد پیدا کردن یک فایل قدیمی آوازخوانی از دایی حاجی که با شنیدنش مادر هوای صدای پدرش را کرد. رفتم و سیدیای که رویش نوشته بود باباجلال را پیدا کردم و پخش کردم... و باز مادر همینطور دست زیر چانه غرق شد توی احساسش به پدرش و گذشته ای که همیشه عاشقانه یادش کرده.... همینطور با صدا کم کم چشمانم رفت روی هم و وقتی بیدار شدم هم او همچنان داشت برای نوهاش میخواند... خوبی فایل یک ساعته همین است، میشود با آن خوابید و بیدار شد... آوازخوانی در میان کوردها عزت و احترام به دنبال میآورد. اینکه در مجالس و مهمانیها بزرگترهای فامیل چه زن و چه مرد در کنار هم مینشستند و هر کس "کلامی" (قطعه آواز) میگفته و بدون هیچ ترتیب از پیش تعیین شده ای کسی از جایی کلام را میگرفته و ادامه میداده، یک سنت اصیل و مهم بوده و هنوز هم در خانه فرزندان آنها نوارهای کاست همان هم نشینی ها پیدا میشود. دایی حاجی بزرگ فامیل که نه، بیشتر، بزرگ کلات، و حتی از بزرگان کوردهای منطقه بود... آن سالها که بساط مدال و تقدیر و اینها برچیده شد

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 16:27

وقتی شرایطی پیش رویت قرار بگیرد که قرار باشد در بازه زمانی نامعلومی، تایم روزانه زیادی را به کاری مشغول باشی، و با بررسی ذهنیت طی دوسه ماه بتوانی حفره های مادی زندگی اقتصادی ات را پر کنی و از آنجا به بعد به چشم انداز کوتاه مدت و بلند مدت فکر کنی و کم کم تجربه کنی همه آنچه را که اطرافیان را هیچ وقت نخواستی به خاطرشان به دردسر بیاندازی... شاید تناسب زیادی بین جزئیات وجود نداشته باشد، اما در شرایط انتخابهای محدود یکی را باید به ناچار برگزید تا شرایط را از حالت رکود بیرون آورد. رویای خیلی از جوانها یک کار روزمره و حقوق بگیری محدود نبوده و نیست، بهترین توصیف برای نسل ما همین است که "کسی که پی فتح خورشید بود، به یه چکه نور راضی شده" و من نمیخواهم راضی باشم، حتی اگر لازم باشد مدتی با همین چکه نور پیش رویم را ببینم... بی آرزویی مرگ است، بهتر است که کم کم تکانی به خود بدهی و برای خود آرزوهای دست یافتنی لیست کنی که به چنگ آوردنشان یک هدف شود و نه یک رویاپردازی صرف. باید تکانی به خود داد...

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 16:27

یادآوری فیس بوک جملاتی از چندسال پیش در همین روز را برایم نشان داد... میخواهم تکرارشان کنم. تکرار کنم که غم سنگینی است بر دل آنچه این روزها دارد میگذرد...: برای اشکهایی که ندیده ایم دعا کنیم ... برای انتهای مبهم حادثه ها دعا کنیم ... برای بیتابی های بی درمان دعا کنیم ... برای دلهای نگران زمین خورده دعا کنیم ... برای رفتنها دعا کنیم ... برای نبش قبر روح های دفن شده دعا کنیم ... برای غریبه ها دعا کنیم .... برای تپیدنهای نابسامان دعا کنیم .... برای ادبیات منحرف شده واژه ها دعا کنیم ... برای لاعلاجی ها دعا کنیم ... برای آفت زده ها دعا کنیم... برای بیداری خدا دعا کنیم .... برای تو روزی سرودم ... دوباره می سرایمش: "بخیر بگذرانش این قائله را ای خدای عزیز ............."

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 16:27

راست میگفت، البته فقط آرزو کرد که با گرفتن بالاترین نمره خستگیم در بره! خب از اولش اینکه با یک استاد سختگیر واحد پایان نامه رو بردارم، موضوعی رو انتخاب کنم که پیشینهای نداره و بین راه بارها و بارها مونده باشم تو اینکه خب حالا اینو چطور باید تحلیل کنم، این چیزی که دارم مینویسم سزاوار چسبوندن تنگ یک پایان نامه رو داره؟ چه برسه به اینکه تصمیم خودم و تشویق استادم در مورد تبدیلش به کتاب قرار باشه اجرایی بشه! حالا که همهشو نوشتم و منتظر اصلاحات استادم و به احتمال قوی تا قبل عید دفاع میکنم، چسبیدم به درآوردن چندتا مقاله خوب از دل همه اونچه تو این یک سال و اندی خوندم و خوندم و خوندم... پایان نامه من بیشتر از اینکه برام بعد نوشتن داشته باشه، خوندن داشت، و خوشحالم از اینکه لااقل روندش لذت بخش بود، هرچند کش اومد اما این زمان بردن فرسایشی نبود مگر به خاطر نگاه و انتظار و سوال اطرافیان... مریم که امروز برای مشورتی بهم زنگ زده بود و بین حرفاش بارها کلیدواژه "منبع الهام" رو به کار میبرد، به همه چیزایی که میتونن منبع الهام باشن و بودهن هم تابه حال فکر کردم حتی به اون روزی که کتاب فرشته رو ورق م

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 16:27

آدم باید بلد باشد با خودش حرف بزند... خودش را قانع کند... خودش را نجات دهد... یک وقتهایی فقط خودِ آدم است که میفهمد دچار شده! دچار هر حسی! یک عشق نابه هنگام و نادرست! یک حسادت مرموز! یک خشم بیش از حد! یک کینه طولانی! یک انکار بی دلیل! یک فرار بی نتیجه! یک تحمیل بی منطق! یک دلسوزی نابه جا! اینها را آدم باید خودش پیش از آنکه ریشه بدواند در رگ و پی جانش قطع کند... ببخشد، بپذیرد، آزاد بگذارد، رها کند، آرام بگیرد، دوست بدارد، خوشحالِ حال خوب دیگری باشد ... تنها کسی که میتواند دل آدم را از ناخالصی ها پاک کند خودش است، خودش وقتی که بتواند همه سنگها را وابکند، خودش وقتی که بفهمد تکانی لازم است... آبی به صورتت بپاش... ایمان بیاور به امکانِ اتفاق خوب... که تا نفس هست دیر نیست...

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 16:27

مشاوره و رواندرمانی این نقیصه را کامل نمیکند! شاید فرم تکههای چند پازل شبیه هم باشند و تکهها در هر پازلی جا بخورند! اما اگر تصویر همان تصویر نباشد! مثل یک وصله وسط طرح کلی آن پازل تو ذوق میزند! طرحواره ناقص ذهنی هم با رواندرمانی شبیه یک پینه دوزی روحی میشود! وقتی یک خاطره که زخم عمیقی به جانت زده همراهت باشد و روزگارت را شبیه انتظار حادثه های مکرر کند؛ تنها راه رفع آن یک اتفاق خوب وسط سیل رنجهای کوچک و بزرگ است... گاهی فقط یک اتفاق میتواند آن پازل ناقص را کامل کند و امکان وقوع لحظههای دلنشین را دوباره در دل یادآوری کند... یک اتفاق هرچند ساده! دل آدم گاهی نیازمند یک دلخوشی است، دلخوشی میتواند صدای یک زندگی تازه باشد، یک مسافر از راه رسیده، یک نفسِ نو...

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 16:27

هووووم... راس میگفت. "نبین «چی» میگه! ببین «کی» میگه" گاهی بعضی مثلها رو باید وارونه بخونی... شاید اونجایی که از حرفی رنجیدی، تنها جاییه که باید میدیدی کی میگه؛ نه اینکه چی میگه... همونی که اونقد دوسِت داره، همونی که اونقد دوسِش داری... همونی که نفسش برات رفته، همونی که برای غصهت اشک ریخته، حتی اگه اون اشکها رو ندیدی، همونی که میخواسته دنیاش نباشه اگه یه لحظه دردتو ببینه... همونی که مزههای دلخواهتو چشیده، کتابای عزیزتو خونده، موسیقیهای دلخواهتو شنیده، فیلمهای مورد پسندتو دیده، چیزایی که دوس داشتی رو امتحان کرده... همه رو واسه خاطر اینکه زندگی کرده باشدت! همه رو واسه خاطر اینکه نفس کشیده باشدت! همه رو واسه خاطر اینکه تو بودنو چشیده باشه! همه دوس داشته هاشو برات گفته باشه که تو هم اگه خواستی ذره ای زندگی کرده باشیش! نفس کشیده باشیش! چشیده باشیش... یه همچین آدمی که بودنت براش عادی نبوده و لحظه های آغشته به تو رو آلبوم کرده تو اون قسمت حذف نشدنی یادش؛ اگه چیزی هم گفته که به مذاقت خوش نیومده، خرده نگیر... ببین کی میگه! اونی که غمت دنیا رو میتونه رو سرش آوار کنه، اگه عامل این غم خودش ب

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 16:27

مسئول شعبه جانباز بانک برای صدور مجدد کارت نبود و تنها شعبه نزدیکی که صدور آنی کارت رو انجام میداد شعبه سجاد بود؛ بنابراین پیاده راه افتادم به سمت چهارراه خیام و بعد سجاد، و فکرشو هم نمیکردم پیاده روی عریض یخ زده پیش رو، منو ببره هوا و بندازه زمین! اما ناجوانمردانه این کارو کرد... و تا همین الان دارم دردشو میکشم و خونمردگی کف دستمو نگاه میکنم! با سرماخوردگی مزخرف این دوسه روز که علامتی جز سرفه های خشک اعصاب خوردکن نداره اوضاع جسمی شده قوزبالاقوز!!! این زمینخوردن از پیاده روهایی که همیشه ازش با عشق یاد کردم و معطلی بانک و نرسیدن به سیانس سینما فقط میتونست با همون یکی دوساعت گذرون وقت توی کتابفروشی جبران بشه! کاری که همیشه دوست دارم، حتی وقتی قصد یا پول خرید کتابی رو هم ندارم! اونم توی کتابفروشی کهنه فروش محبوبم و فروشنده های خوب و دوستداشتنیش و مشتریهای همیشه جالبش که پاتوق خوبیه برای گردش تنهای من... که اغلب پرسه زدنهام در خیابونها به اونجا ختم میشه و با یه توقف طولانی روزمو قابل قبول و دوست داشتنی میکنه... و امروز هم یکی از اون روزا بود... وقتی دوجلد دیوان شهریار رو به اون تمیزی و

برچسب: نویسنده: پرهام فرهادی تاريخ: يکشنبه 24 بهمن 1395 ساعت: 16:27

صفحه بندی